تبليغاتX
شام مهتاب

شام مهتاب

هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری من اون ماهو دادم به تو یادگاری

خبربه دورترین نقطه ی جهان برسد
نخواست او به من خسته بی گمان برسد
شکنجه بیشتر از این ؟که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد؟ به دیگران برسد
چه می کنی ؟اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد
رها کنی برود از دلت جدا باشد
به انکه دوستترش داشته ،به آن برسد
رهاکنی بروند و دوتا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه جهان برسد
گلایه ای نکنی ،بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که ......نه ،نفرین نمی کنم....نکند
به او که عاشق او بوده ام زیان برسد
خداکند که فقط این عشق از سرم برود
خداکند فقط زود آن زمان برسد ...

نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 2:2 قبل از ظهر توسط ستاره |

دير آمدی......تمام شده ام ديگر
بس كه بلعيده ام اندوه نبودت را...
هنوز اما همانند حاتم ام
می بخشمت
با آنكه هزار شب بی خوابی
طلب دارم از تو!!!

نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت 11:50 بعد از ظهر توسط ستاره |


از تو در حال منفجر شدنم
در سرم بمب ساعتی دارم
شب که خوابم نمی برد تا صبح
صبح، سردرد لعنتی دارم
همه از پشت خنجرم زده اند
دوستانی خجالتی دارم!!


نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 5:47 بعد از ظهر توسط ستاره |

صبح تا عصر کار و کار و کار
لذت درد در فراموشی
به کسی که نبوده زنگ زدن
گریه ات با صدای خاموشی
غصّه ی آخرین خداحافظ
حسرت ِ اوّلین هماغوشی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 5:42 بعد از ظهر توسط ستاره |

مثل یک گرگ ِ زخم خورده شده
ردّ پای به جا گذاشته ات
کرم افتاده است و خشک شده
مغز من با درخت کاشته ات!
از سرم دست برنمی دارند
خاطرات ِ خوش ِ نداشته ات

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 5:39 بعد از ظهر توسط ستاره |

تمام زخم هایم را
مرهم
لبهای توست...
بوسه نمی خواهم
حرفی بزن!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 9:50 بعد از ظهر توسط مهران|

زیباستْ پاییز
اما فقط
برای تنها قدم زدن.

فصل دیگری بیا !

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 9:31 بعد از ظهر توسط مهران|

من زنم ...

با دست هایی که دیگر دلخوش به النگو هایی نیست

...که زرق و برقش شخصیتم باشد

من زنم .... و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو

میدانی ؟ درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی

قوس های بدنم به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند

دردم می آید باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم

دردم می آید ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است

به خواهر و مادرت که میرسی قیصر می شوی

دردم می آید در تختخواب با تمام عقیده هایم موافقی

و صبح ها از دنده دیگری از خواب پا میشوی

تمام حرف هایت عوض میشود

دردم می آید نمی فهمی

تفکر فروشی بدتر از تن فروشی است

حیف که ناموس برای تو نه تفکر

حیف که فاحشه ی مغزی بودن بی اهمیت تر از فاحشه تنی است

من محتاج درک شدن نیستم
دردم می آید خر فرض شوم

دردم می آید آنقدر خوب سر وجدانت کلاه میگذاری

و هر بار که آزادیم را محدود میکنی

میگویی من به تو اطمینان دارم اما اجتماع خراب است

نسل تو هم که اصلا مسول خرابی هایش نبود

میدانی ؟

دلم از مادر هایمان میگیرد

بدبخت هایی بودند که حتی میترسیدند باور کنند حقشان پایمال شده

خیانت نمیکردند .. نه برای اینکه از زندگی راضی بودند

نه ...خیانت هم شهامت میخواست ... نسل تو از مادر هایمان همه چیز را گرفت

جایش النگو داد ...

مادرم از خدا میترسد ... از لقمه ی حرام میترسد ... از همه چیز میترسد

تو هم که خوب میدانی ترساندن بهترین ابزار کنترل است

دردم می آید ... این را هم بخوانی میگویی اغراق است

ببینم فردا که دختر مردم زیر پاهای گشت ارشاد به جرم موی بازش کتک میخورد

باز هم همین را میگویی

ببینم آنجا هم اندازه ی درون خانه ، غیرت داری ؟؟

دردم می آید که به قول شما تمام زن های اطرافتان خرابند ...

و آنهایی هم که نیستند همه فامیل های خودتانند ....

از این همه بی کسی دردم می آید

نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 8:25 بعد از ظهر توسط ستاره |

من زنم
بی هیچ آلایشی… بی هیچ آرایشی!
او خواست که من زن باشم…
که بدوش بکشم بار تو را که مردی
و برویت نیاورم که از تو قویترم…
... من زنم…
من ناقص العقلم…
با همین عقل ناقصم
از چه ورطه هایی که نجاتت نداده ام
و تو عقلت کاملتر از من بود!!!
من زنم...
یاد گرفته ام عاشقت بمانم
و همیشه متهم به هرزگی شوم...
حال آنکه تو بی آنکه عاشقم باشی
تظاهر کردی با من خواهی ماند!
من زنم...
کوه را حرکت میدهم
بدون اینکه کلمه ای از خستگی و دلسردی به زبان آرم
و تو همواره ناراضی و پرصدا تظاهر کردی با من خواهی ماند!
من زنم...
کوه را حرکت میدهم
بدون اینکه کلمه ای از خستگی و دلسردی به زبان آرم
و تو همواره ناراضی و پرصدا سنگریزه ها را جابجا میکنی
چرا که تو نیرومند تری!!!
من زنم...
وقت تولد نوزاد ...
تلخی بیداری شبها بر بالین فرزندمان...
سکوت و صبر در زمان خشم تو مال من،
لذتهای شبانه...
خوابهای شیرین و افتخار مردانگی مال تو!
عادلانه است نه؟؟؟
من زنم...
آری من زنم...
او خواست که من زن باشم ...
همچنان به تو اعتماد خواهم کرد...
عشق خواهم ورزید...
به مردانگی ات

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 4:49 بعد از ظهر توسط ستاره |

در سرزمین من هیچ کوچه ای به نام هیچ زنی نیست !!

در سرزمین من هیچ کوچه ایبه نام هیچ زنی نیست و هیچ خیابانی …
بن بست ها امافقط زنها را می شناسد انگار...
در سرزمین من سهم زنها از رودخانه هاتنها پل هایی است که پشت سر آدمها خراب شده اند...
اینجانام هیچ بیمارستانی مریم نیست تخت های زایشگاهها اماپر از مریم های درد کشیده ای است که هیچ یک ، مسیح راآبستن نیستند ...
من میان زن هایی بزرگ شده ام که شوهر برایشان حکم برائت از گناه را دارد ...!!!
نمي دانم چرا شعار از
لياقتم ،صداقتم ،نجابتم و ... مي دهي!??
تويي که مي دانم اگر بداني بکارتم به تاراج رفته ،انگ هرزه بودن مي زني و مي روي...
اما بگرد ،پيدا خواهي کرد!!
اين روز ها صداقت و ،لياقت و ،نجابتي که تو مي خواهي زياد ميدوزند!!
امروز پول تن فروشیم را به زن همسایه هدیه کردم ، تا آبرو کند ...برای نامزدی دخترش !و در خود گریستم ...
برای معصومیت دختری که بی خبر دلش را به دست مردی سپرده که دیشب ،تن سردم را هوسبازانه به تاراج برد ...و بی شرمانه می خندید از این پیروزی ...!!!!
روي حرفم، دردم با شماست اگر زني را نمي خواهيد ديگريا برايش قصد تهيه زاپاس را داريدبه او مردانه بگو داستان از چه قرار است آستانه ي درد او بلند است ....
يا مي مانديا مي رود!هر دو درد دارد!اينجا زمين است
حوا بودن تاوان سنگيني دارد

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 4:45 بعد از ظهر توسط ستاره |

ترا با اشک خون از ديده بيرون راندم آخرهم

که تا در جام قلب ديگری ريزی شراب آرزوها را

به زلف ديگری آويزی آن گل های صحرا را

مگو با من

مگو ديگر

مگو از هستی و مستی

من آن خودروگياه وحشی صحرای اندوهم.

که گل های نگاه و خنده هایش رنگ غم دارد

مرا از سينه بيرون کن

ببر از خاطر آشفته نامم را

بزن بر سنگ جامم را

مرا بشکن

ترا راندم

که دست ديگری بنيان کند روزی بنای عشق و اميدت

شود اميد جاويدت


نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 11:38 قبل از ظهر توسط ستاره |

مطمئن باش و برو

ضربه ات كاري بود

دل من سخت شكست

و چه زشت به من و سادگيم خنديدي

برو تا راحت تر

تکه های دل خود را سر هم بند زنم

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 11:33 قبل از ظهر توسط ستاره |

حجم حضورت هر لحظه در من جاریست

و من در این بی امان ترین هجمه، بی سلاح ترینم

هر بار به حالتی، هر نوبت به شیوه ای نو؛

غارت میکنی دوباره و دوباره از من، نشانه های بودنت را

بی تو،
در کنار این هجمه های بی امان

فراموش میکنم ابراز های عاشقانه ات را

حجم حضورت مرا بس.

که به این تلاطم عادت کردم. . .


نوشته شده در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 1:37 بعد از ظهر توسط ستاره |

حرف ها دارم اما ... بزنم یا نزنم ؟

با تو ام ! با تو ! خدا را ! بزنم یا نزنم ؟

همه ی حرف دلم با تو همین است که « دوست ... »

چه کنم ؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم ؟


عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم

زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم ؟


گفته بودم که به دریا نزنم دل اما

کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم ؟


به گناهی که تماشای گل روی تو بود

خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم ؟


دست بر دست همه عمر در این تردیدم :

بزنم یا نزنم ؟ ها ؟ بزنم یا نزنم ؟

نوشته شده در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 1:36 بعد از ظهر توسط ستاره |

این روزها

نه با ادا حرف می زنم!

نه با طنازی نگاه می کنم!

تمام زنــانــگی ام را

میان دستان مردانه ات جا گذاشته ام...

نوشته شده در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 0:3 قبل از ظهر توسط ستاره |

تا كي

رم آهوها را در چشمت ببينم و

آه بكشم...

عشق جرات مي‌خواهد عزيزم،

مي‌روم پلنگي دست و پا كنم...


نوشته شده در سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 3:46 قبل از ظهر توسط مهران|

در چشم‌هايت

جنگجويي مغول كمين كرده

جرات نمي‌كنم

دوستت نداشته باشم!

نوشته شده در سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 3:41 قبل از ظهر توسط مهران|

قلبم شکسته است و هی سرد می شوم

بگذار بشکند عوضش مرد می شوم

دستان خسته ام به شقایق نمی رسد

فریاد من به گوش خلایق نمی رسد

این دست ها همیشه پر از بوی یاس نیست

یا مثل چشم های شما با کلاس نیست

این رسم زندگی ست بزرگ و بزرگ تر

هر چه بزرگ تر و سپس هرچه گرگ تر

بین خودم و آینه دیوار می کشم

هرشب که پشت پنجره سیگار می کشم

شاید هنوز فرصت عصیان و مرگ هست

در ذهن ابرهای درونم تگرگ هست

بانوی دشت های قشنگی که سوختی

عشق مرا به رهگذران می فروختی

چشمانتان پر از هیجان نیست نازنین

این دست ها همیشه جوان نیست نازنین

شاید کسی که بین غزل های من گم است

در فصل های زندگی ام فصل پنجم است

یا نه درست مثل خودم لاابالی است

از مردمان غمزدهء این حوالی است

حالا ببین علیه خودم غرق می شوم

در منتها الیه خودم غرق می شوم

دلشوره های سرخ دلم ناتمام ماند

احساس می کنم غزلم ناتمام ماند

نوشته شده در سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 3:30 قبل از ظهر توسط مهران|

روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد

مزد غـسـال مرا سیــــر شــــرابــــــش بدهید
مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید

بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ
پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ

جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــد
شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید

روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیـد
اندرون دل مــن یک قـلمه تـاک زنـیـــــــد

روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـــت
آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 2:5 بعد از ظهر توسط ستاره |

چشمهایم دیگر نخواهد گریست...

و زبانم دیگر از عشق شکوه نخواهد کرد....

و قلبم از شور عشقی نمی  لرزد...

و آغوش من

               تا همیشه خالیست...

                                     

                      the_end

نوشته شده در پنجشنبه چهارم فروردین 1390ساعت 1:17 بعد از ظهر توسط ستاره |

حالا که می روی...

آهسته برو...

هر قدمت دورتر...

نفسم تنگ تر...

بگذار چشم

آهسته....

آهسته...

ندیدنت را بیاموزد....

نوشته شده در پنجشنبه چهارم فروردین 1390ساعت 1:11 بعد از ظهر توسط ستاره |

ای هفت‌سالگي

ای لحظه‌ی شگفت عزيمت

بعد از تو هر چه رفت، در انبوهی از جنون و جهالت رفت

بعد از تو پنجره که رابطه‌ئی بود سخت زنده و روشن

ميان ما و پرنده

ميان ما و نسيم

شکست

شکست

شکست

بعد از تو آن عروسک خاکي

که هيچ چيز نمی‌گفت، هيچ چيز به جز آب، آب، آب

در آب غرق شد.

بعد از تو ما صدای زنجره‌ها را کشتيم

و به صدای زنگ، که از روی حرف‌های الفبا برمی‌خاست

و به صدای سوت کارخانه‌های اسلحه‌سازي، دل بستيم.

بعد از تو ما که جای بازيمان زيرِ ميز بود

از زير ميزها

به پشت ميزها

و از پشت ميزها

به روی ميزها رسيديم

و روی ميزها بازي کرديم

و باختيم، رنگ تو را باختيم، ای هفت‌سالگي.

بعد از تو ما به هم خيانت کرديم

بعد از تو ما تمام يادگاري‌ها را

با تکه‌های سرب، و با قطره‌های منفجرشده‌ی خون

از گيج‌گاه‌های گچ‌گرفته‌ی ديوارهای کوچه زدوديم.

بعد از تو ما که قاتل يک‌ديگر بوديم

برای عشق قضاوت کرديم

و هم‌چنان که قلب‌هامان

در جيب‌های‌مان نگران بودند

برای سهمِ عشق قضاوت کرديم

ما هر چه را که بايد

از دست داده‌باشيم، از دست داده‌ايم

ما بی‌چراغ به راه افتاديم

و ماه، ماه، ماده‌ی مهربان، هميشه در آن‌جا بود

در خاطرات کودکي يک پشت بام کاهگلي

و بر فرازِ کشت‌زارهای جوانی که از هجوم ملخ‌ها می‌ترسيدند.

چه قدر بايد پرداخت؟...

 

نوشته شده در چهارشنبه سوم فروردین 1390ساعت 5:11 بعد از ظهر توسط ستاره |

رفيق راهي و از نيمه راه مي گويي

وداع با من بي تكيه گاه مي گويي



میان اين همه آدم، ميان اين همه اسم

هميشه نام مرا اشتباه مي گويي



به اعتبار چه آيينه اي، عزيز دلم

به هركه مي رسي از اشك و آه مي گويي



دلم به نيم نگاهي خوش است، اما تو

به اين ملامت سنگين، نگاه مي گويي؟



هنوز حوصلهء عشق در رگم جاري است

نمرده ام كه غمت را به چاه مي گويي .

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 0:6 قبل از ظهر توسط مهران|

 التماست نمی کنم

 هرگز گمان نکن که این واژه را در وادی آوازهای من خواهی شنید

 
 تنها می نویسم بیا

 بیا و لحظه یی کنار فانوس نفس های من آرام بگیر

 نگاه کن!

 ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است

 اگرنگاه گمانم به راه آمدنت نبود، ساعتی پیش،
 
 این انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب های تو می سپردم
 
 به چراغ همین کوچه ی کوتاه مان قسم
 
 بارش قطره یی از ابر بارانی نگاهم کافی ست

 
 تا از تنگه ی تولد ترانه طلوع کنی 
 
 اما

 
 تو را به جان نفس های نرم کبوتران هره نشین

 
 بیا و امشب را  بی واسطه ی سکسکه های گریه کنارم باش

  مگر چه می شود،یکبار بی پوشش پرده ی باران تماشایت کنم؟ 

 
 مگر چه می شود؟
 
 http://media.smashingmagazine.com/cdn_smash/images/water-drops-photoshop-tutorials/girl2.jpg
 
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 7:34 بعد از ظهر توسط ستاره |

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری

چه بی تابانه تو را طلب می کنم

بر پشت سمندی گویی نوزین که قرارش نیست

وفاصله تجربه یی بیهوده است

بوی پیرهنت اینجا 

 و اکنون کوه ها در فاصله سردند

دست در کوچه و بستر

حضور مانوس دست تو را می جوید

وبه راه اندیشیدن یاس رج می زند

بی نجوای انگشتانت فقط و جهان از هر سلامی خالی است  

                    shamloo.jpg

نوشته شده در شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 11:14 بعد از ظهر توسط ستاره |

زیر نور ماه

می خندی و تمام لبت قند می شود
یعنی که عشق صاحب فرزند می شود


جایی که سبز چشم تو بر آسمان وزید
زیباترین بهار خداوند می شود


گل می کند طراوت البرز در دلم
وقتی تنت سپید دماوند می شود


این شعر تازه شیربهای لب تو بود
حالا لبت عروس دو لبخند می شود


فصل بهار ، ماه عسل زیر نور ماه
یک شب اقامت دو نفر چند می شود ؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 10:38 بعد از ظهر توسط مهران|

نشسته‌ام سر این میز و کافه تعطیل است

حکایت من و تو ، باطل اباطیل است

و توی تلخی فنجان قهوه می‌فهمم   

که عاشقت نشدن کار حضرت فیل است...

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 10:35 بعد از ظهر توسط مهران|

شماره عوضی نبود 


صدا عوضی نبود 


چیزی عوض شده بود


جمله ها کوتاه تر شده بودند...

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 10:29 بعد از ظهر توسط مهران|

چگونه باشی و چشم از نگاه بردارم؟

چگونه از ته یک چاه ماه بردارم؟

چه فرق میکند وقتی همیشه می بازم

سفید بردارم یا سیاه  بردارم؟

همیشه دلخوشی ام بوده بعد هر بازی

یکی دو مهره به عمد اشتباه بردارم

که تو برنده شوی، از شکوه خنده ی تو

برای دلهره ام سرپناه بردارم

به لطف فاصله ها عشق پاک می ماند

مخواه، فاصله ها را مخواه بردارم...

نوشته شده در دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 9:27 بعد از ظهر توسط مهران|

من آفتاب را دوست دارم،

من دریا را دوست دارم،

چرا که تن ات گرمابخش آفتاب،

و چشم هایت

سرچشمه ی دریاهاست...

نوشته شده در سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 2:17 بعد از ظهر توسط مهران|


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
»
»
»
Design By : Pars Skin


كد آهنگ

مرجع کد آهنگ