هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری من اون ماهو دادم به تو یادگاری
ترا با اشک خون از ديده بيرون راندم آخرهم که تا در جام قلب ديگری ريزی شراب آرزوها را به زلف ديگری آويزی آن گل های صحرا را مگو با من مگو ديگر مگو از هستی و مستی من آن خودروگياه وحشی صحرای اندوهم. که گل های نگاه و خنده هایش رنگ غم دارد مرا از سينه بيرون کن ببر از خاطر آشفته نامم را بزن بر سنگ جامم را مرا بشکن ترا راندم که دست ديگری بنيان کند روزی بنای عشق و اميدت شود اميد جاويدت
مطمئن باش و برو ضربه ات كاري بود دل من سخت شكست و چه زشت به من و سادگيم خنديدي برو تا راحت تر تکه های دل خود را سر هم بند زنم
تا كي رم آهوها را در چشمت ببينم و آه بكشم... عشق جرات ميخواهد عزيزم، ميروم پلنگي دست و پا كنم...
در چشمهايت جنگجويي مغول كمين كرده جرات نميكنم دوستت نداشته باشم! قلبم شکسته است و هی سرد می شوم بگذار بشکند عوضش مرد می شوم دستان خسته ام به شقایق نمی رسد فریاد من به گوش خلایق نمی رسد این دست ها همیشه پر از بوی یاس نیست یا مثل چشم های شما با کلاس نیست این رسم زندگی ست بزرگ و بزرگ تر هر چه بزرگ تر و سپس هرچه گرگ تر بین خودم و آینه دیوار می کشم هرشب که پشت پنجره سیگار می کشم شاید هنوز فرصت عصیان و مرگ هست در ذهن ابرهای درونم تگرگ هست بانوی دشت های قشنگی که سوختی عشق مرا به رهگذران می فروختی چشمانتان پر از هیجان نیست نازنین این دست ها همیشه جوان نیست نازنین شاید کسی که بین غزل های من گم است در فصل های زندگی ام فصل پنجم است یا نه درست مثل خودم لاابالی است از مردمان غمزدهء این حوالی است حالا ببین علیه خودم غرق می شوم در منتها الیه خودم غرق می شوم دلشوره های سرخ دلم ناتمام ماند احساس می کنم غزلم ناتمام ماند روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــد
و زبانم دیگر از عشق شکوه نخواهد کرد.... و قلبم از شور عشقی نمی لرزد... و آغوش من تا همیشه خالیست... آهسته برو... هر قدمت دورتر... نفسم تنگ تر... بگذار چشم آهسته.... آهسته... ندیدنت را بیاموزد.... ای لحظهی شگفت عزيمت بعد از تو هر چه رفت، در انبوهی از جنون و جهالت رفت بعد از تو پنجره که رابطهئی بود سخت زنده و روشن ميان ما و پرنده ميان ما و نسيم شکست شکست شکست بعد از تو آن عروسک خاکي که هيچ چيز نمیگفت، هيچ چيز به جز آب، آب، آب در آب غرق شد. بعد از تو ما صدای زنجرهها را کشتيم و به صدای زنگ، که از روی حرفهای الفبا برمیخاست و به صدای سوت کارخانههای اسلحهسازي، دل بستيم. بعد از تو ما که جای بازيمان زيرِ ميز بود از زير ميزها به پشت ميزها و از پشت ميزها به روی ميزها رسيديم و روی ميزها بازي کرديم و باختيم، رنگ تو را باختيم، ای هفتسالگي. بعد از تو ما به هم خيانت کرديم بعد از تو ما تمام يادگاريها را با تکههای سرب، و با قطرههای منفجرشدهی خون از گيجگاههای گچگرفتهی ديوارهای کوچه زدوديم. بعد از تو ما که قاتل يکديگر بوديم برای عشق قضاوت کرديم و همچنان که قلبهامان در جيبهایمان نگران بودند برای سهمِ عشق قضاوت کرديم ما هر چه را که بايد از دست دادهباشيم، از دست دادهايم ما بیچراغ به راه افتاديم و ماه، ماه، مادهی مهربان، هميشه در آنجا بود در خاطرات کودکي يک پشت بام کاهگلي و بر فرازِ کشتزارهای جوانی که از هجوم ملخها میترسيدند. چه قدر بايد پرداخت؟...
وداع با من بي تكيه گاه مي گويي
هميشه نام مرا اشتباه مي گويي
به هركه مي رسي از اشك و آه مي گويي
به اين ملامت سنگين، نگاه مي گويي؟
نمرده ام كه غمت را به چاه مي گويي .
چه بی تابانه تو را طلب می کنم بر پشت سمندی گویی نوزین که قرارش نیست وفاصله تجربه یی بیهوده است بوی پیرهنت اینجا و اکنون کوه ها در فاصله سردند دست در کوچه و بستر حضور مانوس دست تو را می جوید وبه راه اندیشیدن یاس رج می زند بی نجوای انگشتانت فقط و جهان از هر سلامی خالی است
زیر
نور ماه می
خندی و تمام لبت قند می شود جایی
که سبز چشم تو بر آسمان وزید گل می
کند طراوت البرز در دلم حکایت من و تو ، باطل اباطیل است که عاشقت نشدن کار حضرت فیل است... شماره
عوضی نبود چگونه از ته یک چاه ماه بردارم؟ چه فرق میکند وقتی همیشه می بازم سفید بردارم یا سیاه بردارم؟ همیشه دلخوشی ام بوده بعد هر بازی یکی دو مهره به عمد اشتباه بردارم که تو برنده شوی، از شکوه خنده ی تو برای دلهره ام سرپناه بردارم به لطف فاصله ها عشق پاک می ماند مخواه، فاصله ها را مخواه بردارم... من دریا را دوست دارم، چرا که تن ات گرمابخش آفتاب، و چشم هایت سرچشمه ی دریاهاست...
از تو در حال منفجر شدنم
در سرم بمب ساعتی دارم
شب که خوابم نمی برد تا صبح
صبح، سردرد لعنتی دارم
همه از پشت خنجرم زده اند
دوستانی خجالتی دارم!!
لذت درد در فراموشی
به کسی که نبوده زنگ زدن
گریه ات با صدای خاموشی
غصّه ی آخرین خداحافظ
حسرت ِ اوّلین هماغوشی
ردّ پای به جا گذاشته ات
کرم افتاده است و خشک شده
مغز من با درخت کاشته ات!
از سرم دست برنمی دارند
خاطرات ِ خوش ِ نداشته ات
مرهم
لبهای توست...
بوسه نمی خواهم
حرفی بزن!!
اما فقط
برای تنها قدم زدن.
فصل دیگری بیا !
با دست هایی که دیگر دلخوش به النگو هایی نیست
...که زرق و برقش شخصیتم باشد
من زنم .... و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو
میدانی ؟ درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی
قوس های بدنم به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند
دردم می آید باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم
دردم می آید ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است
به خواهر و مادرت که میرسی قیصر می شوی
دردم می آید در تختخواب با تمام عقیده هایم موافقی
و صبح ها از دنده دیگری از خواب پا میشوی
تمام حرف هایت عوض میشود
دردم می آید نمی فهمی
تفکر فروشی بدتر از تن فروشی است
حیف که ناموس برای تو نه تفکر
حیف که فاحشه ی مغزی بودن بی اهمیت تر از فاحشه تنی است
من محتاج درک شدن نیستم
دردم می آید خر فرض شوم
دردم می آید آنقدر خوب سر وجدانت کلاه میگذاری
و هر بار که آزادیم را محدود میکنی
میگویی من به تو اطمینان دارم اما اجتماع خراب است
نسل تو هم که اصلا مسول خرابی هایش نبود
میدانی ؟
دلم از مادر هایمان میگیرد
بدبخت هایی بودند که حتی میترسیدند باور کنند حقشان پایمال شده
خیانت نمیکردند .. نه برای اینکه از زندگی راضی بودند
نه ...خیانت هم شهامت میخواست ... نسل تو از مادر هایمان همه چیز را گرفت
جایش النگو داد ...
مادرم از خدا میترسد ... از لقمه ی حرام میترسد ... از همه چیز میترسد
تو هم که خوب میدانی ترساندن بهترین ابزار کنترل است
دردم می آید ... این را هم بخوانی میگویی اغراق است
ببینم فردا که دختر مردم زیر پاهای گشت ارشاد به جرم موی بازش کتک میخورد
باز هم همین را میگویی
ببینم آنجا هم اندازه ی درون خانه ، غیرت داری ؟؟
دردم می آید که به قول شما تمام زن های اطرافتان خرابند ...
و آنهایی هم که نیستند همه فامیل های خودتانند ....
از این همه بی کسی دردم می آید
در کنار این هجمه های بی امان
فراموش میکنم ابراز
های عاشقانه ات را
حجم حضورت مرا بس.
که به این تلاطم عادت کردم. . .
چه
کنم ؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم ؟
عهد کردم دگر از قول و غزل دم
نزنم
زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم ؟
گفته بودم که به دریا نزنم
دل اما
کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم ؟
به گناهی که تماشای
گل روی تو بود
خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم ؟
دست بر دست همه
عمر در این تردیدم :
بزنم یا نزنم ؟ ها ؟ بزنم یا نزنم ؟
همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد
مزد غـسـال مرا سیــــر شــــرابــــــش بدهید
مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید
بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ
پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ
شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید
روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیـد
اندرون دل مــن یک قـلمه تـاک زنـیـــــــد
روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـــت
آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت

میان اين همه آدم، ميان اين همه اسم
به اعتبار چه آيينه اي، عزيز دلم
دلم به نيم نگاهي خوش است، اما تو
هنوز حوصلهء عشق در رگم جاري است
هرگز گمان نکن که این واژه را در وادی آوازهای من خواهی شنید
بیا و لحظه یی کنار فانوس نفس های من آرام بگیر
نگاه کن!
ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است
اگرنگاه گمانم به راه آمدنت نبود، ساعتی پیش،


یعنی
که عشق صاحب فرزند می شود
زیباترین
بهار خداوند می شود
وقتی
تنت سپید دماوند می شود
حالا لبت عروس دو
لبخند می شود
یک شب اقامت دو نفر
چند می شود ؟
و توی تلخی فنجان قهوه میفهمم
| Design By : Pars Skin |

