نامت را در پرانتزی می نویسم
که آن را برای همیشه خواهم بست سال ها بعد چون دری قدیمی بازش می کنند زن بر دریچه خیره مانده و مرد آرام دور می شود حالا قلم مو را بردار! موهای زن را سفید کن گرامافون را خاموش و اندوه را در قاب هایی تاریک از تمام دیوارها بیاویز در کشیدن تارهای عنکبوت آزادی! در بسته می شود و نامت را در پرانتزی می نویسم که آن را برای همیشه خواهم بست سال ها بعد چون قبری بازش می کنند زنی خودکارش دستش دلش در لای این پرانتز غمگین گیر کرده است حالا قلم مو را بردار! ![]()

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 18:49 توسط ستاره |
ببين كه چگونه لبهاي ساكتم در شهوت بوسيدن لبهاي معصوم تو سكوت كرده اند ، شاخه گل سرخي به روي چشمانت ميگذارم و با چشماني بسته براي اولين بار تو را ميبوسم ، آن هنگام كه هر دو در شهوت تن غرق بوديم ديدي كه خداوند ميخنديد ، خداوند خوشحال شده بود ، خداوند خوشحال شده بود . پس بيا نترسيم و تا ابد لبهايمان را به هم گره بزنيم تا ابد . اي تنها منجي من ، مرا تنها مگذار ، اگر آسمان شوي برايت زمين خواهم شد تا به رويم بباري ، براي چشمان معصومت نگاه خواهم شد و براي گوشهايت صدا ، براي نفسهايت گلو خواهم شد و در رگهايت از خون خود خواهم دميد ، و پس از مرگت نيز براي جسد ت كفن خواهم شد ، مرا تنها مگذار ، مرا تنها مگذار . روزي كه خداوند تو را مي آفريد از او زمان مرگت را پرسيدم ! ميداني چرا ؟ براي اينكه پيش از تو بميرم و هيچ گاه مرگت را نبينم . ميخواهم تا هميشه برايم زنده باشي تا هميشه . تو ديگر تنها نيستي ، خانه اي خواهم ساخت برايت ، از استخوانهايم برايش ستون و از پوستم برايش سقفي ، قلبم را با برق شكاف ميان سينه هايت ميشكافم واز گرمي خون رگهايم براي شبهاي تاريك تنهاييت آتشي مي افروزم و تا هميشه در كنارت ميسوزم تا هميشه . . . و در عوض فقط از تو ميخواهم گونه هاي خيسم را پاك كني ترا با اشک خون از ديده بيرون راندم آخرهم که تا در جام قلب ديگری ريزی شراب آرزوها را به زلف ديگری آويزی آن گل های صحرا را مگو با من مگو ديگر مگو از هستی و مستی من آن خودروگياه وحشی صحرای اندوهم. که گل های نگاه و خنده هايت رنگ غم دارد مرا از سينه بيرون کن ببر از خاطر آشفته نامم را بزن بر سنگ جامم را مرا بشکن تو سرتا پا وفا بودی تو با درد آشنا بودی ولی ای مهربان من بگو آخر که از اول کجا بودی ترا راندم که دست ديگری بنيان کند روزی بنای عشق و اميدت شود اميد جاويدت ترا راندم ولی هرگز مگو با من که اصلا معنی عشق و محبت ر نمی دانم که در چشمان تو نقش غم و دردت را نمی خوانم ترا راندم ولی آن لحظه گويی آسمان می مرد درون سينه ام دل ناله می زد که بگريزم به دامانش بياويزم به او با اشک خون گويم مـــــــــــــــــــــرو من بی تو ميميرم ولی من در ميان های های گريه خنديدم که تو هرگز ندانی بی تو يک تک شاخه عريان پاييزم دگر از غصه لبريزم در اين دنيا بمان بی من تو ای تنها امـــــــــــــيدم باز می گويم دوستت دارم ولی افسوس که در اين دنيا نمی مانم .......... ميميرم سه کبریت، یک به یک در شب روشن شد: ژاک پره ور آن دورها...آن بالاها...چشم انتظار!آن قدر گمگشته ام كه نمي دانم در انتظار طلوع مانده ام يا غروب؟!....غروب خستگي ها و درماندگي ها؟...غروب سردي ها و يخ بندان ها؟در اين قحطي احساس....و يا طلوع آرامش ها و شادي ها...طلوعي هزار بار گرم تر...پر از عشق...پر از احساسي زيبا كه نه ديگر به تظاهر شبيه باشد و نه آغشته با دروغ!تنها زيبا باشد براي آنچه كه زيباست!نه براي آنچه كه چشم مي بيند...براي آنچه كه تنها دل مي بيند و بس! 

اولی برای دیدن تمامی صورت تو،
دومی برای دیدن چشمانت،
سومی برای دیدن لبانت،
و بعد تاریکی غلیظ برای اینکه به خاطر بسپرم همه را
زمانی که تو را در میان بازوانم گرفته ام.

بوسه بر پیشانی، شوربختی را می سترد
بر پیشانی ات بوسه می زنم
بوسه بر چشمان، بی خوابی را می زداید
بر چشمانت بوسه می رنم
بوسه بر لبها، ژرفترین عطش ها را سیراب می کند
بر لبانت بوسه می زنم
بوسه بر سر، خاطره ها را می روبد
بر سرت بوسه می زنم.
مارینا تسوتایوا
" عشق جاویدان است "
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 10:7 توسط ستاره |
حالا که وقت سفر رسیده یار یه نظر پشت سرت رو هم ببین با من این لحظه ی تلخو گریه کن قطره قطره اشک حسرتو بچین تو کتاب ما تموم زندگی قصه ی تو اول و آخرینه رفتنت تو آینه ی چشمای من عکسی از عبور ناباوریه بعد از این لحظه کجایی که تنم طاقت دیدن مرگو نداره تو شب لبای سردو بی صدا شوق بوسیدن مرگو نداره تو کجایی که ستاره های شب بی تو خاموشیو پیشه می کنن گلای کاغذی از دوری تو تو تن گلدونا ریشه می کنن تو نباشی چشای تاریک ما از کدوم چشا باید نور بگیرن ذره ذره ی تن خاکی من تو کدوم دستا بایستی بمیرن یاد تو همیشه دنباله منه توی هر لحظه ی سرنوشت من بی تو بودن مثه کابوسه برام تیغو تر کن رگ خوابمو بزن من امشب در ميان خاطرهاي خنده هاي تو پرسه مي زنم و آرام ندارم من قول خودم را به تو و تو قول خودت را به من داده بودي بدون هيچ دلواپسي ... تو تنهاترین منی..... تو بهترين مني به اين دليل است كه مثل هيچكس نيستي ... 





اين شب را دوست ندارم اميد دارم که هيچ گاه تکرار نشود...
حتي بعد از مرگ
ساعت نشان مي دهد که چقدر برايت گريستم
زمان ديگر مفهومي ندارد اين اشک هاي من است که براي بي اشکي مي ريزد
کاش نگاهت رانمي دزديدم و کاغذ سفيد نامه راخالي و بدون دوستت دارم در دستت مي
گذاشتم...
و لي سرنوشت مهر برگشتي به نامه سر به مهر سرنوشتمان زد و تقدير عشقمان را به گروگان گرفت
تو بهترين مني
من ماه را ميليون ها بار بوسيده ام
در آسمان با ستاره ها رقصيده ام
آفتاب را در روزهاي باراني لمس كرده ام
عطر رزهاي صورتي را هزاران بار احساس كرده ام
اقيانوسي را ديده ام كه آتش را عاشق خود ساخت
هم آغوشي شقايق هاي سوخته را ديده ام
اما هنوز ...
اما هنوز كسي را نديده ام كه به اندازه تو من را شگفت زده و مبهوت بكند .
تو مرا از خود بي خود ساختي
تو پرشورترين لحظات را براي من آوردي
عزيزم ، به اين دليل است كه بهترين مني
عزيزم، 
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 10:5 توسط ستاره |
به یاد تو امروز بعد از گذشت آخرین ملاقاتمان دلم برایت تنگ شده است زمان به کندی از کنارم می گذرد و من چقدر سخت شبهایم را به روز و روزهایم را به شب می رسانم اما تو بی خبر از طوفان سرنوشتی که برایم رقم می خورد شیشه ظریف قلبم را شکستی و مرا در میان رویاهای همیشگی ام تنها گذاشتی و من همواره با خاطراتت زندگی کردم و ساعتها با وجود خیالی ات قدم زدم و گفتگو کردم بی تو همه چیز برایم تکراریست و روزهای هفته با آرایش نظامی از ذهنم عبور می کند و من برای ساختن زندگی نو گلها را روانه ی گلدان قلبم کرده ام و پنجره دلم را رو به افق گشوده ام برای عاشقانه ترین نگاهت
*به یاد روزهای تنهایی خودم* و به یاد روزهایی که تو از کنارم می گذشتی و من به امید نگاه تو ... ای ماه شبهای تاریکم گم کرده ام تو را... سپیده گفت با طلوع افتاب نگاهت را در انتظار باشم اما افسوس که در واژنامه زندگییم طلوع غریبی می کند گفت به دیروزت بنگر دیروزم را غروب بی کسی به یغما برد و تنهایم گذاشت امروزم را که جستجو می کنم جز گریه های دلتنگی و دلواپسی فردا و خاک سردی که در اغوشم می گیرد و دستان لرزانی که بر سنگ سردی گلهای نرگسی را پرپر می کند چیزی نمی یابم




+ نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 9:41 توسط ستاره |
به همين سادگي رفتي بي خداحافظ عزيزم سهم تو شد روز تازه سهم من اشك كه بريزم به همين سادگي كم شد عمر گلبوته تو دستم گله از تو نيست مي دونم خودم اينو از تو خواستم به جون ستاره ها تو عزيز تر از چشامي هر جا هستي خوب و خوش باش تا ابد بغض صدامي تو را محض لحظه هامون نشه باورت يه وقتي كه دوست ندارم اينو به خدا گفتم به سختي من اگه دوست نداشتم پاي غم هات نمي موندم واست اينهمه ترانه از ته دل نمي خوندم اگه گفتم برو خوبم واسه اين بود كه مي ديدم داري آب مي شي مي ميري اينو از همه شنيدم دارم از دوريت مي ميرم تا كنار من نسوزي از دلم نمي ري عمرم نفسامي كه هنوزي تورو محض خيره هامون كه نفس نفس خدا شد از همون لحظه كه رفتي روحم از تنم جدا شد تو كه تنها نمي موني من تنها رو دعا كن خاطراتم رو نگه دار اما دستامو رها كن دست تو اول عشقه بسپارش به آخرين مرد مرديكه پشت يه ديوار واسه چشمات گريه مي كرد
از احساساتي که از بيانش عاجزم
از دردي که ازهجران توست
از چشماني که براي تو مي گريد
از اشک هاي شبانه ام که در غم دوري تو همانند ابر بهاري مي بارند
ازلحظه هايي که هر ثانيه اش يک عمر مي گذرد
از زبانم که شهامت بيان حرف قلبش به تو را ندارد
تو کيستي که اين گونه قلب مرا در دستانت مي فشاري
تو چيستي که اين گونه بي قرار ديدنت هستم
اي کاش مي دانستي که جايگاهت در قلبم کجاست
اي کاش مي دانستي تمام اين قلبم براي توست
فقط قادرم بگويم دلم برايت خيلي تنگ شده است
و من اين دلتنگي براي تو را دوست دارم
هرگز گمان نکن که این واژه را در وادی آوازهای من خواهی شنید
بیا و لحظه یی کنار فانوس نفس های من آرام بگیر
نگاه کن!
ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است
اگرنگاه گمانم به راه آمدنت نبود،
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 15:17 توسط ستاره |
سلام به همگی گل سرخ قصمون با شبنم رو گونه هاش ماجرای دو تا گل سرخ
دوباره دل داده بود به دست عاشقونه هاش
خونه ی اون حالا تو یه گلدون سفالی بود
جای یارش چه قدر تو این غریبی خالی بود
یادش افتاد که یه روز یه باغبون دوبوته داشت
یه بهار اون دو تا رو کنار هم تو باغچه کاشت
با نوازشای خورشید طلا قد کشیدن
قصشون شروع شد و همش به هم می خندیدن
شبنمای اشکشون از سر شوق و ساده بود
عکس دیوونگیشون تو قلب هم افتاده بود
روزای غنچگیشون چه قدر قشنگ و خوش گذشت
حیف لحظه هایی که چکید و مرد و برنگشت
گلای قصه ی ما ، اهالی شهر ، بهار
نبودن آشنا با بازی تلخ روزگار
فک نمی کردن همیشه مال همن تا دم مرگ
بمیرن ، با هم می میرن از غم باد و تگرگ
یه روز اما یه غریبه اومد و آروم وترد
یکی از عاشقای قصه ی ما رو چید و برد
اون یکی قصه ی این رفتن و باور نمی کرد
تا که بعدش چیده شد با دستای سرد یه مرد
گلای قصه ی ما عاشقای رنگ حریر
هر کدون یه جای دنیا بودن و هر دو اسیر
هیچکی از عاقبت اون یکی با خبر نبود
چی ممی شد اگه تو دنیا ، قصه ی سفر نبود
قصه ی گلای ما حکایت عاشقیاس
مال یاسا ، پونه ها ، اطلسیا ، رازقیاس
که فقط تو کار دنیا ، دل سپردن بلدن
بدون اینکه بدونن ، خیلیا خیلی بدن
یکیشون حالا تو گلدون سفال ، خیلی عزیز
اون یکی برده شده واسه عیادت مریض
چه قدر به فکر هم ، اما چقد در به درن
اونا دیگه تا ابد از حال هم ، بی خبرن
روزگار تو دنیای ما قربونی زیاد داره
این بلاها روسر خیلی کسا در می یاره
بازیاش همیشه یک عالمه بازنده داره
توی هر محکمه کلی برگ و پرونده داره
این یه قانون شده که چه تو زمستون ، چه بهار
نمی شه زخمی نشد از بازیای روزگار
اگه دست روزگار گلای ما رو نمی چید
حالا قصه با وصالشون به آخر می رسید
ولی روزگار ما همیشه عادتش اینه
خوبا رو کنار هم می یاره ، بعدم می چینه
کاش دلایی که هنوزم می تپن واسه بهار
در امون بمونن از بازیای تلخ روزگار
ایکاش در چشم هایت تردید را دیده بودم
یا از همان روز اول از عشق ترسیده بودم
ایکاش آن شب که رفتم از آسمان گل بچینم
جای گل رز برایت پروانگی چیده بودم
گل را به دست تو دادم حتی نگاهم نکردی
آن شب نمی دانی اما تا صبح لرزیده بودم
آن شب تو با خود نگفتی که بر سرمن چه آمد
با خود نگفتی ز دستت من باز رنجیده بودم
انگار پی برده بودی دیوانه ات گشته ام من
تو عاشق من نبودی و دیر فهمیده بودم
از آن شب سرد پاییز که چشم من به تو افتاد
گفتم ایکاش شب ها هر گر نخوابیده بودم
از کوچه که می گذشتیم حتی نگاهم نکردی
چشمت پی دیگری بود این را نفهمیده بودم
آن شب من و اشک و مهتاب تا صبح با هم نشستیم
ایکاش یک خواب بد بود چیزی من دیده بودم
تو اهل آن دوردستی من یک اسیر زمینی
عشق زمین و افق را ایکاش سنجیده بودم
بی تو چه شبها که تا صبح در حسرت با تو بودن
اندوه ویرانیت را تنها پرستیده بودم
وقتی صدا کردی از دور با عشوه ای نادرت را
آن لهجه نقره ای را ایکاش نشنیده بودم
انگار تقصیر من بود حق با تو و آسمان است
وقتی که تو می گذشتی از دور خندیده بودم
اما به پروانه سوگند تنها گناهم همین ست
جای تو بودم اگر من صد بار بخشیده بودم
باید برایت دعا کرد آباد باشی و سرسبز
ایکاش هرگز نبینی چیزی که من دیده بودم
اندوه بی اعتنای چه یادگار عجیبی ست
اما چه شب ها که آن را از عشق بوسیده بودم
حالا بدان تو که رفتی در حسرت بازگشت
یک آسمان اشک آن شب در کوچه پایشده بودم
هر گز پشیمان نگشتم از انتخاب تو هرگز
رفتی که شاید بدانم بیهوده رنجیده بودم
حالا تو را به شقایق دیگر بیا کوچ کافیست
جای تو بودم اگر من این بار بخشیده بودم

آسمان همچو صفحه دل من
روشن از جلوه های مهتابست
امشب از خواب خوش گریزانم
که خیال تو خوشتر از خوابست
خیره بر سایه های وحشی بید
می خزم در سکوت بستر خویش
باز دنبال نغمه ای دلخواه
می نهم سر بروی دفتر خویش
تن صدها ترانه میرقصد
در بلور ظریف آوایم
لذتی ناشناس و رویا رنگ
می دود همچو خون به رگهایم
آه ... گویی ز دخمه دل من
روح شبگرد مه گذر کرده
یا نسیمی در این ره متروک
دامن از عطر یاس تر کرده
بر لبم شعله های بوسه تو
میشکوفد چو لاله گرم نیاز
در خیالم ستاره ای پر نور
می درخشد میان هاله راز
ناشناسی درون سینه من
پنجه بر چنگ و رود می ساید
همره نغمه های موزونش
گوییا بوی عود می اید
آه... باور نمیکنم که مرا
با تو پیوستنی چنین باشد
نگه آن دو چشم شور افکن
سوی من گرم و دلنشین باشد
بیگمان زان جهان رویایی
زهره بر من فکنده دیده عشق
می نویسم بر وی دفتر خویش
جاودان باشی ای سپیده عشق

ای ستاره ها که بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
ای ستاره ها که از ورای ابرها
بر جهان نظاره گر نشسته اید
آری این منم که در دل سکوت شب
نامه های عاشقانه پاره میکنم
ای ستاره ها اگر بمن مدد کنید
دامن از غمش پر از ستاره میکنم
با دلی که بویی از وفا نبرده است
جور بیکرانه و بهانه خوشتر است
در کنار این مصاحبان خودپسند
ناز و عشوه های زیرکانه خوشتر است
ای ستاره ها چه شد که در نگاه من
دیگر آن نشاط ونغمه و ترانه مرد ؟
ای ستاره ها چه شد که بر لبان او
آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد ؟
جام باده سر نگون و بسترم تهی
سر نهاده ام به روی نامه های او
سر نهاده ام که در میان این سطور
جستجو کنم نشانی از وفای او
ای ستاره ها مگر شما هم آگهید
از دو رویی و جفای سکنان خک
کاینچنین به قلب آسمان نهان شدید
ای ستاره ها ستاره های خوب و پک
من که پشت پا زدم به هر چه که هست و نیست
تا که کام او ز عشق خود روا کنم
لعنت خدا بمن اگر بجز جفا
زین سپس به عاشقان با وفا کنم
ای ستاره ها که همچو قطره های اشک سربدار
سر بدامن سیاه شب نهاده اید
ای ستاره ها کز آن جهان جاودان
روزنی بسوی این جهان گشاده اید
رفته است و مهرش از دلم نمیرود
ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست ؟
ای ستاره ها ستاره ها ستاره ها
پس دیار عاشقان جاودان کجاست ؟
![]() |
||
+ نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 10:52 توسط ستاره |
سلام به همه ي ستاره هايي كه آسمون ندارن يادش به خير عجب روزايي بود اون روزا... يادته چه قدر عاشق بوديم چه قدر صادق بوديم يادته وقتي مي گفتم از جدايي مي ترسم تو مي گفتي رشته ي عشق من و تو جدا شدني نيست ؟ كي باورش مي شد اين رشته رو خودت پاره كني ؟ يادته مي گفتي تو توي آسمون قلبم تك ستاره اي كي باورش مي شد آسمون دلتو ستاره بارون كني؟ يادته مي گفتي خواب به چشم عاشقاي دنيا حرومه؟ كي باورش مي شد هر شب خواب نديدن منو ببيني؟ نه هيچ كس باورش نمي شد
جز مني كه از روز اول دستت رو خونده بودم
اما بازم به حرفاي تو بيشتر از خودم اعتماد داشتم
مي دونم ستاره اي نبودم كه درخشش اون آسمون دلتو
نور بارون كنه , ولي يه قانون مي گه:
هر شب هزاران نگاه تو آسمون دنبال پور نور ترين ستاره اس
پس هميشه سعي كن كم نور ترينشونو انتخاب كني
تا فقط مال خودت باشه و فقط به خودت چشمك بزنه...
يادت مي ياد وقتي بهت گفتم مي خوام آسموني باشي نه آسمونم
گفتي مي خواي بشي اوني كه فقط تو آسمونا پيدا مي شه؟
نه يادت نيست وگرنه اين قدر راحت دلمو نمي شكستي...
مطمئن باش و برو
ضربه ات كاري بود
دل من سخت شكست
و چه زشت به من و سادگيم خنديدي
برو تا راحت تر
تکه های دل خود را سر هم بند زنم
اكه احساسمو كشتي اكه از ياد منو بردي
اگه رفتي بي تفاوت به غريبه دل سپردي
بدون اينو كه دل من شده جادو به طلسمت
يكي هست اينور دنيا كه تو يادش مونده اسمت
من اين شعرو خيلي دو ست دارم يه جورايي انگار واسه خودش گفتن :
لهجه ي نيلوفر...
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ، ترا با
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:20 توسط ستاره |
چه قدر شيرينه... چقدر شيرينه وقتي چشماتو مي بنديو مي بيني
ديگه اون لحظه از خدا هيچي نمي خواي
شايدم ميخواي
مي خواي اون لحظه هچوقت تموم نشه
عمر تو هم تموم شه چون نمي خواي بدونه اون
حتي يه لحظه هحم زنده باشي
و چقدر تلخه وقتي چشماتو باز مي كني
و اونو تو آغوشه يكي ديگه مي بيني
خوب حداقل وقتي اون چشماشو بازمي كنه
اونيو كه دوست داره تو آغوشه يكي ديگه نمي بينه
وقتي چشما شو باز مي كنه يكي هست كه
تو چشماش نگاه كنه
يكي هست كه لباشو بذاره رو لباتو ببوستت
وآروم در گوشت بگه...خيلي دوست دارم
.و در حالي كه داري رفتنشو دنبال مي كني
اشك تو چشمات جمع بشه و زير لب بگي
منم دوست دارم خيلي دوست دارم
.
.
.
آه... فكر كنم ديگه بايد چشمامو باز كنم و باز اونو...
از خدا خواستمت نه از خودت. كه اگه یه روزی تو رو ازم بگیره هیچی نمی تونم بگم
چون خودش تو رو داده و خودشم گرفته. اگه یه روزی نشه که دیگه با تو باشم
میام اینجا و فقط می نویسم: خدا نخواست ما با هم باشیم.
چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت گرفته
و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داده
زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی
حس کنی که هنوز دوستش داری
چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواري تکیه بدی
که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده
چقدر سخته تو خیال ساعتها باهاش حرف بزنی
اما وقت دیدنش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی
چقدر سخته وقتی پشتت بهشه
دونه های اشک گونه ها تو خیس کنه
اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز
**
دوسش داری**
وقتي كسي رو دوست داري...
وقتی کسی رو دوست داری حاضری جون فداش کنی
حاضری دنیارو بدی فقط یه بار نگاش کنی
به خاطرش داد بزنی به خاطرش دروغ بگی
رو همه چی خط بکشی حتی رو برگ زندگی
وقتی کسی تو قلبته حاضری دنیا بد باشه
فقط اونی که عشقته عاشقی رو بلد باشه
دوستت دارم...
دوستت دارم را من دل آويزترين شعر جهان يافته ام
(¯`S´¯)
`*.¸.*´
¸.•´¸.•*¨) ¸.•*¨)
(¸.•´ (¸.•´ .•´ ¸¸.•¨¯`•
_____**** __________ **** _______
___*** ____*** ____ ***__ *** ____
__***________ ****_______ ***____
_***__________**_________ ***___
_***_____________________***___
*** _ _ _____ _______ _ ***___
__***_______ ________***____
___***_________________***_____
____*** ___ _ ___ ***______
______***____________***_______
________*** ______ ***__________
__________*** ___ ***____________
__________*****____________
روزای خیلی طلایی یادته؟
رویاهای آسمونی ،یادته؟ قول دادی پیشم بمونی، یادته؟
جاده هاي بيداري...
عبور مي كنم از جاده هاي بيداري
دوباره بال و پرم پر ز حس پرواز است
وفور گريه ام اما هنوز مي خندم
چقدر ساده و ارزان به عشق دل داديم
كمي نشان صداقت هنوز در ما هست
ولي دورغ چرا دل حريف عشق نبود
اگر كه عشق بپرسد كه مرد راهي باز؟
باز كن پنجره را...
باز کن پنجره را
گرم كن جان مرا
گل گلدون من...
گل گلدون من شكسته در باد
تو بيا تا دلم نكرده فرياد
گل شب بو ديگه شب بو نمي ده
كي گل شب بو رو از شاخه چيده؟
گوشه ي آسمون پر رنگين كمون
من مثه تاريكي تو مثله مهتاب
اگه باد از سره زلف نگذره
من مي رم گم مي شم تو جنگل خواب
گل گلدون من ماه ايوون من
از تو تنها شدم چو ماهي از آب
گل هر آرزو رفته از رنگ و بو
من شدم رود خونه دلم يه مرداب
آسمون آبي مي شه اما گل پاكي
رو شاخه هاي بيد دلش مي گيره
دره مهتابي مي شه اما گل مهتاب
از بركه هاي خواب بالا نمي ره
تو كه دست تكون مي دي
به ستاره جون مي دي
مي شكفه گل از گل باغ
وقتي كه چشمات هم مي ياد
دو ستاره كم مي ياد
مي سوزه شقايق از داغ
دل مال توست...
گفتمش دل مي خري؟ پرسيد چند؟
گفتمش دل مال توست تنها بخند
خنده كردو دل ز دستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل ز دستش روي خاك افتاده بود
جاي پايش روي دل جا مانده بود...
اگر عاشقت نبودم...
آرزو مي كردم عاشقم باشي
عاشقي درد بزرگي است....
طاقت سختي كشيدنت را ندارم...
به من مي گفت :
آن قدر دوستت دارم كه اگر بگويي بمير مي ميرم
باورم نمي شد
فقط براي يك امتحان ساده به او گفتم بمير
و اكنون سال هاست كه در تنهايي خود پژمرده ام

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:0 توسط ستاره |
نه... دل به دل را نداره
امروز و فردا نداره
خوشت میاد ببینی ، نه ؟
كشتن تماشا نداره
قهر می كنی ، ناز می كنی
ناز می كشم ، آشتی كنی
قصه كه نیس ، حقیقته
دروغ و دعوا نداره
ضرب المثل دروغ می گه
نه ... دل به دل را نداره
عاشق و طردش می كنن
تو هیچ دلی جا نداره
دوره زمونه دوره ی
حرفای عاشقانه نیست
صحبت پول و شهرته ،
صحبتی از ترانه نیست
یه روز منو خواسته بودی ،
یه روز خیلی خوب دور
امروز چه راحت نمی خوای ،
من بد شدم بهانه نیست
اگه بفهمن عاشقی ،
همه بهت بد می كنن
نسبت دیوونه می دن
دست تو رو رد می كنن
اگه بخوای بجنگی با
دستای شوم سرنوشت
با هر چی آدمك دارن ،
راه تو رو سد می كنن
رفتی كجا در می زنی ؟
اون خود یه رات نمی ده
غریبه جای اون باشه
مهمون نوازی می كنه
كافیه چیزی بدونه ،
كار تو دیگه مردنه
دیگه وظیفت اسمشو ،
با صدتا جون آوردنه
یه بازی یك طرفس ،
كه آخرش مشخصه
همیشه بازنده تویی ،
سهم اونم كه بردنه
اگه بگی دوسش داری
اون تو رو یادش نمی یاد
فرقی نداره كه چه قد
چه كم بدونه ، چه زیاد
باید هنرپیشه باشی
تا نقشو خوب بازی كنی
یعنی كه وانمود كنی
یه جور ازش بدت بیاد